حجت الاسلام احمد آکوچکیان رییس مرکز تحقیقات استراتژیک توسعه (رشد)

موانع تحول علوم انسانی؛ از حوزه و دانشگاه تا ضعف مدیریت کشور

منبع: خبرگزاری رسا

Print Friendly, PDF & Email

زمان انتشار: ۱۱:۲۳ ۱۳۹۶/۰۶/۱

به دلیل آن‌که نگاه نهادی نسبت به علوم انسانی در کشور نداریم، هنوز هم در تولید علم به شخص های دانشی تکیه داریم.

مسأله تحول علوم انسانی از موضوعات مهمی است که نقش تعیین کننده ای در ساخت جامعه دارد و مقدمه و زمینه ساز پیشرفت کشور محسوب می شود.با پیروزی انقلاب اسلامی و وقوع انقلاب فرهنگی، طلیعه این تحول قابل مشاهده بود اما مسکوت ماندن این موضوع بیش از ۳۰ سال و تأکید مجدد رهبر انقلاب در سالهای اخیر بر ضرورت تحول علوم انسانی به منظور ساخت جامعه و پایه ریزی نظام تمدنی، موضوع تحول علوم انسانی را به یک بحث مهم در مجامع علمی، دانشگاهی و حوزوی کشور تبدیل کرده است.ناگفته پیداست که در راستای تحقق این موضوع، سلسله عواملی باید درکنار هم ایجاد شوند تا بتوان به پیشرفت محسوس و قابل اعتنا در این بخش رسید.

تعامل میان حوزه و دانشگاه، تغییر نوع نگاه این دو نهاد دانشی کشور به موضوع تحول، تغییر تلقی معرفتی نسبت به علوم انسانی و جایگاه این علوم در ساخت جامعه و تمدن سازی و نقش تعیین کننده تصمیم گیران و تصمیم سازان نظام اسلامی در تحقق اهداف تحولی در حوزه علوم انسانی از عوامل مؤثر در این موضوع مهم هستند.

در واقع رشد و توسعه نهادهای دانشی در راستای ایجاد تحول محتوایی در ساختار علوم انسانی و پاسخگویی به نیازهای جامعه برمبنای این علوم تولید شده با تکیه بر نگاه انسان شناسانه و هستی شناخت دین محور، می تواند زمینه ساخت جامعه اسلامی و سپس تمدن اسلامی را فراهم کند و پرداختن به این موضوع و شناخت نقط ضعف و قوت در راستای تحول در علوم انسانی می تواند افق آینده در این زمینه را بیش از پیش روشن کند.

در راستای شناخت موانع تحول علوم انسانی، با حجت الاسلام احمد آکوچکیان رییس مرکز تحقیقات استراتژیک توسعه (رشد) در راستای بررسی عوامل و موانع تحول علوم انسانی و نقش حوزه و دانشگاه در رفع این موانع می پردازیم

 

تعریف جامع؛ مهم‌ترین عامل در بررسی موانع تحول علوم انسانی

به عنوان سؤال ابتدایی، تعریف شما از علوم انسانی و حوزه های مهم آن چیست؟

برای بررسی موضوعات مختلف، ابتدا باید یک تعریف جامع از آن داشته و نگرش های مختلف درباره آن را بررسی کنیم.

امروزه دو تلقی در حوزه علوم انسانی در کشور وجود دارد که در واقع یک تلقی سوم هم برای هرکدام از این دوتلقی وجود دارد که در مجموع چهار تلقی اصلی در فضای علمی کشور پیرامون علوم انسانی و حوزه های مرتبط با آن وجود دارد.

ابتدا باید این موضوع بررسی شود که از نگاه ما علوم انسانی به مفهوم مجموعه دانش های تجربه پذیر معطوف به امر انسانی آن گونه که امروز در عرف علوم انسانی دانشگاهی دیده می شود یا اینکه تعریف ما بر این پایه استوار است که علوم انسانی مجموعه معارف ناظر به یک امر انسانی اما فراگیر است که در  همه حوزه های ادراکی اعم از اعتباری، حضوری و ارزشی ورود دارد که این تعریف می تواند نوع نگاه ما را نسبت به علوم انسانی معین کند.

ضمن این که در علوم اسلامی هم این تعاریف در هر دو حوزه ای که گفته شد وجود دارد؛ یعنی یک نگاه مرتبط با شناخت علوم انسانی به عنوان یک امر تجریه پذیر است و تعریف دیگر نیز ت ناظر به همه حوزه های ادراکی است و در واقع این چهار نگرش نسبت به علوم انسانی در کشور وجود دارد که براساس هیمن تقسیم بندی می توان موانع تحقق تحول علوم انسانی را مورد بررسی و سنجش قرار داد.

موانع تحقق تحول علوم انسانی

با توجه به تعاریفی که حضرتعالی نسبت به علوم انسانی داشتید، مهم‎ترین موانع تحول در این علوم را ناشی از چه مسائلی می دانید؟

اولین عاملی که در تحول علوم انسانی نقش دارد، نظام انتظاراتی است که ما از علوم انسانی داریم، بسته به تلقی و خواسته ما نسبت به علوم انسانی، می توانیم متوجه شویم که آیا علوم انسانی پاسخگوی نظام انتظارات ما بوده و یا  این علوم نسبت به نیازها و مسائل توانسته پاسخ های مناسب را ارائه دهد یا نه.

در حقیقت نظام انتظارات موضوعی بسیار تعیین کننده است و اگر به صورت دقیق بررسی کنیم متوجه می شویم که نظام انتظارات ما که معطوف به علوم انسانی که شامل علوم انسانی محض یا اسلامی است؛  نتوانسته پاسخگوی نظام جامع تحول توسعه ای کشور باشد.

دومین مانع، نوع تلقی معرفت شناسانه از علوم انسانی است، فرقی هم ندارد که این تلقی در حوزه علوم انسانی اسلامی یا غیر از آن باشد که بر این اساس ما باید مشخص کنیم که ما با چه نظام معرفتی می خواهیم سازمان ده علوم انسانی باشیم.

 اگر ما علوم انسانی را به عنوان علوم تجربه پذیر قبول کنیم و سپس از سه نوع پارادایم اثبات گرایی، انتقادی یا تفسیری؛ پارادایم اثبات گرایی را در نظر بگیریم، عملاً ما به دنبال حل مسأله های کاربردی در حوزه فنی و مهندسی در حوزه علوم رفته ایم و غلبه این موضوع در نظام مدیریت دانشی کشور را امروزه به وضوح مشاهده می کنیم که حوزه علوم انسانی متکفل مدیریت خود در این حوزه نیست و این موضوع در  دست بخش فنی مهندسی کشور است.

به عبارت دیگر می توان گفت که دومین دسته موانع تحول علوم انسانی در کشور، عوامل و موانع معرفت شناسی است که نوع تلقی ما از نظام معرفتی موجب شده که عملاً ما نتوانیم نظام جامع معرفتی مناسب را شکل دهیم.

در حوزه علوم دینی هم موضوع از همین قرار است؛ اگر علوم دینی را منحصر و منفرد به حوزه فقه کنیم و اجازه ندهیم که حوزه هایی مانند اخلاق، علوم تجربی، علوم روانشناختی و علوم مرتبط توسعه لازم را پیدا کنند، نظام جامع معرفتی مناسب را هم در حوزه علوم دینی ایجاد نکرده ایم چراکه آن ولایت مندی که برای فقه قائلیم نمی تواند منها و منصرف از دیگر حوزه های معرفتی، کارکرد مدیریت توسعه در کشور داشته باشد.

سومین دسته عوامل را می توان مرتبط با عوامل ساز و کاری و ساختار درون نظام‌واره‌گی مدیریت ملی دانست؛ در واقع وقتی در یک نظام اجتماعی یا مدیریتی، مدیریت اجرایی و بخش تولید علم هرکدام به صورت جداگانه کار خود را انجام بدهند و به صورت مستقل از هم، به دنبال مدیریت تحول باشند، حاصل آن وضعیت امروز است که سازو کار صحیحی در این باره وجود ندارد.

در حقیقت ساز و کار شش وجهی مرتبط با این موضوع، یعنی حوزه رشد اندیشه، مدیریت دانش، الگوی تحقیق، توسعه و پیشرفت، نقد حاکمیت و بهبود کیفیت عملکرد حاکمیت، به خوبی رشد نکرده و به آن نظام گفتمانی لازم و متناسب با این شش عنصر مؤثر نظام ساز نخواهیم رسید.

به عبارت دیگر وقتی در ساختار مدیریتی کشور، ساز و کار صحیح سیستمی وجود نداشته باشد طبیعی است که علوم نمی توانند کارکرد توسعه ای داشته باشند و بخش مدیریت توسعه هم اصلاً احساس نیازی به حوزه علم نمی کند، بنابراین سومین دسته موانع تحول علوم انسانی، عوامل ساز و کاری و ساختاری است.

چهارمین دسته از عوامل که بسیار هم تعیین کننده است، حیث نهادی تحول علوم انسانی است، یعنی به دلیل آن‌که نگاه نهادی نسبت به علوم انسانی در کشور نداریم، هنوز هم در تولید علم به شخص های دانشی تکیه داریم و عملاً رویکرد نهادی یا سازمانی در تولید علوم انسانی و علوم در کشور وجود ندارد.

 برای نمونه در ساختار علمی کشورمان، بخش آموزش مقدم بر بخش پژوهش است و همچنین بخش فنی و مهندسی بر بخش علوم انسانی و بخش نظام دانشگاهی نیز بر بخش نظام تحقیقات کشور احاطه دارد.

 در حوزه ها هم موضوع از همین رویه حاکم است به گونه ای که بخش آموزش بر بخش تحقیق غلبه دارد و بخش تحقیق نیز در حوزه علوم و نظام مسائل جدید اجتماعی چندان حضور جدی ندارد و بیش از ۹۰ درصد دروس خارج حوزه علمیه ربط چندانی به مسائل نظام اسلامی ما ندارند و مسائل مورد نیاز جامعه در نظام تولید دانش حوزوی چندان مورد توجه نیست.

متأسفانه رویکرد نهادی لازم نسبت به حوزه علوم انسانی وجود ندارد و این موضوع یکی از عوامل بسیار تعیین کننده در راستای عدم تحول علوم انسانی بوده است.

موانع تحول علوم انسانی در حوزه علمیه

از نظر حضرتعالی موانع تحول علوم انسانی در حوزه های علمیه ناظر به چه موضوعاتی است؟

باید توجه کرد که ذات علوم حوزوی، علوم انسانی است البته در این مورد چند نکته وجود دارد؛ اگر علوم انسانی را به معنای علوم تجربه پذیر بگیریم که ناظر به یک امر انسانی هستند، عملاً در حوزه های علمیه معاصر، بخش علوم تجربه پذیر جدای از نظام آموزش و پژوهش حوزه های دینی است.

 اولین کاستی نظام مدیریت دانشی در حوزه های دینی، کاستی معرفت شناختی است؛ اساساً در حوزه های علمیه، حضور معرفت تجربه پذیر را در نظام تولید علوم دینی به رسمیت نمی شناسند در حالی که در گذشته اینگونه نبوده و حوزه های علوم کاربردی،مشاوره ای، روانشناسی، هندسه و هنر هم وجود داشته است.

دومین نکته این است اگر ذات علوم دینی را پژوهش امر انسانی با رویکرد دین شناخت تلقی کنیم، باید گفت که یکی از عوامل عمده تحول نیافتگی علوم انسانی در حوزه های دینی، اصالت یابی معرفت شناخت حوزه فقه در حوزه های علمیه است.

در حالی که نزدیک به ۴۰ سال از انقلاب اسلامی گذشته و با وجودی که می دانیم نظام مسائل اجتماعی کشور نیاز به انواع حوزه های معرفتی دارد که بخشی از آن مسائل اخلاقی، روانشناختی، مدیریتی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، هنری و این قبیل مسائل را شامل می شود؛ اما حوزه های دینی همچنان دغدغه چندانی نسبت به تولید دانش هایی مانند دانش هنر و رشته های تخصصی دیگر، غیر از فقه ندارند و در واقع اصالت داری فقه در حوزه موجب شده تا حوزه نتواند دانش مورد نیاز مدیریت توسعه ای کشور را تولید کند.

سومین نکته ای که در ساختار نظام پژوهشی و اندیشه ای حوزه های علمیه وجود دارد این است که نظام تولید علم و عرف تولید دانش در حوزه های دینی -علی رغم تحولات بسیار وسیعی که وجود دارد و باید از  آنها تقدیر کرد- چندان معطوف به تحولات آینده نگر جامعه معاصر نیست و هنوز هم پیشینه نگری، سنت نگری و گذشته نگری بر روال عمومی حوزه حاکم است (البته باید بخش جدید حوزه را از این قاعده جداکرد) و عرف تولید دانش حوزوی همچنان گذشته گرا است و حوزه نتوانسته نسبت به مسائل نو شونده جامعه امروز پاسخگو باشد، به همین دلیل علوم مورد نیاز حل این مسائل جدید عملاً در حوزه های دینی شکل نگرفته است.

عامل چهارمی که به عنوان موانع تحقق تحول علوم انسانی در حوزه های علمیه نام برد این است که  متأسفانه بخش آموزش بر بخش پژوهش در حوزه های علمیه غلبه دارد و نظام تحقیقات آن چنان که باید یک مدیریت کارآمد، موفق، نوگرا و روشمند را تجربه نکرده است.

یکی از عوامل دیگر که موجب کندی تحول علوم انسانی نسبت به نیازهای جامعه شده، حوزه روش شناسی است.

همانطور که می دانید علم اصول، روش شناسی استنباط آموزه های دینی است، اما موضوع مهم در این میان این است که آیا علم اصول به تنهایی می تواند به عنوان روش شناسی، مبنای تولید علوم انسانی و تحول در آن باشد؟

اگر آثار شهید صدر را بررسی کنیم، متوجه کارآمدی روش سیستمی می شویم و می بینیم که این شهید بزرگوار به عنوان اولین و شاید تنها اندیشمندی است که بعد از گذشت نزدیک به ۵ دهه از دوره معاصری انقلاب اسلامی با روش شناسی سیستمی، نه فقط  به سمت استنباط که به سمت استنتاج آموزه های دینی رفته است؛ یعنی علاوه بر فهم استنباطی، فهم استنتاجی را هم ضمیمه شناخت مسائل و پاسخ به نیازهای جامعه کرده است  اما متأسفانه روش شناسی مورد نیاز تولید علوم انسانی در حوزه های علمیه آن گونه که باید و شاید مورد اقبال و استقبال قرار نگرفته است.

نکته دیگر اینکه فلسفه تولید علوم انسانی مبتنی بر مؤلفه های کارآمدی، کارکرد داری و کاربردی سازی در حوزه های علمیه  به صورت روشمند و قاعده مندی و نهادینه شده ای شکل نگرفته است؛ به عبارت دقیق تر، مسائل مورد نیاز نظام جمهوری اسلامی کمتر مورد توجه حوزه های علمیه در تولید علم قرار گرفته و این روند تولید علم، کارکرد توسعه ای یا مدیریت تحول علوم را چندان مورد توجه قرار نمی دهد و در عمل، هم فقه ما و هم تفکر فلسفی حاکم بر حوزه های علمیه نظریه صرف است و کمتر در حوزه های علمیه نگرش کاربردی سازی، اقتدار توسعه ای و کارآمدی از اصول جدی تولید علم محسوب می شود.

واگرایی حوزه و دانشگاه؛ آفتی در تحول علوم انسانی

یکی از موضوعات مهم در بحث تحول علوم انسانی میزان تعامل و همگرایی حوزه و دانشگاه است؛ به نظر شما چه عواملی سبب شده تا این همگرایی دچار مشکل شود؟

زمانی که انقلاب فرهنگی شد، بنده دانشجو بودم و در جریان تحولات نظام آموزش اول انقلاب بوده و تغییرات را لمس کرده ام.

یک زمانی ما می گفتیم دانشگاه را می خواهیم شبیه حوزه ها کنیم ولی در عمل عکس این قضیه اتفاق افتاد و امروز شاهد این قضیه هستیم که یک روحانی که استاد حوزه است برایش افتخاری محسوب می شود که به او لقب دکتر بدهند، یعنی حتی نظام رویکرد مدرک گرایی در حوزه های علمیه به طور وضوح دیده می شود.

باید اعتراف کرد که واگرایی امروز حوزه و دانشگاه یک واگرایی یک سویه نیست که تصور کنیم دانشگاه خود را تافته جدابافته می داند؛ باید عادلانه گفت که هم حوزه و هم دانشگاه خود را تافته جدابافته می دانند، به خصوص اینکه این تصور هم از حوزه های علمیه شروع شده است زیرا در جریان انقلاب، اسلامیت نظام اصل قضیه بوده و حوزه علمیه اصالت پایه پیدا می کند و حوزه توقع داشت که دانشگاه به سمت او بیاید و به همین دلیل بود که دانشگاه احساس کرد در نقطه مقابل توقعات یک جانبه حوزه قرار گرفته و پس از آن بود که بخش نوگرای نظام دانشگاهی عملاً خود را از حوزه جدا کرده و از آن فاصله می گیرد و در واقع این جدا شدن هم از سوی دانشگاه نسبت به حوزه و هم از سوی حوزه نسبت به دانشگاه وجود دارد.

ضعف تصمیم سازی مانعی در راه تحول علوم انسانی

تصمیم سازان و تصمیم سازان مرتبط با حوزه دانش چه نقشی در این باره دارند؟

به نظرم این مسأله بیش از آن‌که در حوزه تصمیم گیرندگان حوزه دانش باشد در حوزه تصمیم سازان است، در حقیقت بخش تصمیم ساز و دانش ساز پایه گذار مدیریت علوم انسانی در کشور، یکی از عوامل این جدایی است.

علاوه بر آن، نظام تصمیم ساز و تصمیم گیر کشور باور نکرده، ندیده و نمی داند که اندیشه ترقی و پیشرفت، صورت مسأله اصلی، فرا اندیشه و فرا دانش نظام تولید علم در کشور است.

 اگر ما نظام تولید علم معطوف به تحول را مبنا بگیریم، فلسفه، فقه، روانشناسی، اقتصاد، حوزه جامعه شناسی فرهنگی و دیگر حوزه های علمی و معرفتی در جایگاه های متفاوت، به عنوان اجزای مهم، پازل جامع نظام تولید دانش معطوف به پیشرفت را پر می کنند و در واقع در این فرآیند مهم جایگیر و جایگزین می شوند.

باید گفت که نظام اندیشه پیشرفت، هنوز نظام پایه حوزه تصمیم ساز و تصمیم گیر کشور نشده است و اگر ما در سال ۵۷ انقلاب سیاسی کردیم، دو سال زمان برد تا باور کنیم که انقلاب فرهنگی پایه انقلاب سیاسی است و ۲۲ سال زمان برد تا باورکنیم که نظام تولید علم باید جنبش نرم افزاری را بپذیرد و بعد از ۳ دهه یعنی سال ۸۷ باور کردیم که موضوع الگوی پیشرفت مسأله اصلی نظام اسلامی استبا این همه، هنوز باور نکرده ایم که این الگوپژوهی پیشرفت باید زیرساختی به نام اندیشه پژوهی پیشرفت داشته باشد.

 در حقیقت امروز نظام تولید علم حوزه های دینی و دانشگاهی، مشترکاً دچار این کاستی هستند که اندیشه پردازی پیشرفت را مسأله مشترک خود نمی دانند و این دو حوزه دانشی عملاً نسبت به آن نظام جامع معرفت شناختی در نظام اندیشه پیشرفت، وفاق کامل ندارند؛ یعنی هنوز باور نکرده اند که در نظام جامع تولید علم باید توجه ویژه ای به انواع حوزه های معرفتی مورد نیاز برای توسعه ملی داشت و اقتضای این موضوع، اتخاذ رویکردی عادلانه به همه حوزه های معرفتی است، فرقی ندارد زیست شناسی یا شیمی بخوانیم یا اینکه در علم هنر مشغول به تحصیل هستیم و یا فقه، فلسفه یا کلام و دیگر حوزه های معرفتی را مورد بررسی قرار دهیم.

نکته دیگر این است که نظام تصمیم ساز کشور هنوز هم به بخشی از حوزه های معرفتی نگاه اصالت گرا دارد؛ یعنی اگر بخش فنی مهندسی در رأس مدیریت نظام دانشگاهی باشد -که الان اینگونه است- عملاً در سازماندهی مراکز تحقیقاتی و نظام آموزش، علوم انسانی در رده سه و چهار قرار می گیرد.

در حوزه های علمیه هم اوضاع به همین صورت است و مشاهده می کنیم که اگر یک طلبه در حوزه دانش هنر پژوهش کند از اقبال چندانی در حوزه برخوردار نیست، یا در فقه ما موضوعاتی مانند فقه علم الاجتماع ، فقه حکومتی و فقه نظام ساز، هنوز مغلوب و مقهور فقه فردنگر ما است، یعنی در این حوزه های معرفتی تخصصی ما هنوز آن وسعت نگری جامع و لازم را نداریم.

عدم تقسیم کار معین میان حوزه و دانشگاه عامل دیگری است که در این میان وجود دارد و مرتبط با حوزه تصمیم سازان است؛ متأسفانه روند تولید علم در کشور ما به گونه ای است که اگر فقه ما دانش تولید می کند به این موضوع توجه ندارد که خروجی این دانش باید در اختیار بخش توسعه ای کشور قرار گیرد یعنی این علم تولید شده باید نظام سازی لازم را انجام دهد و در اختیار بخش علوم انسانی یا علوم تجربه پذیر قرار گیرد و از طرف دیگر بخش علوم تجربه پذیر نیز باید بپذیرند که مبانی فلسفه علم خود را باید از حوزه هستی شناسی و انسان شناسی دین شناخت بگیرند.

به خوبی می توان مشاهده کرد که در بخش تصمیم سازی کشور، نظام واره‌گی جامع برای یک ساز و کار مشترک سیستمی وجود ندارد و داد و ستد لازم میان این دوبخش صورت نگرفته است.

عامل مؤثر دیگر در این موضوع، این است که بخش مدیریتی یعنی بخش تصمیم گیری کشور، بخش تولید علم کشور را در بازی های کلان مدیریتی خود وارد نمی کند و هیچ تفاوتی هم ندارد که چه جناح سیاسی روی کار باشد.

متأسفانه تمام جناح های حاکمیتی و مدیریتی کشور در عمل، بخش تولید علم را پایه توسعه خود نمی دانند و اگرچه شعار اقتصاد دانش بنیان سر داده می شود ولی گفتمان دانش بنیانی در مدیریت توسعه و در بخش مدیریتی کشور جایگاهی ندارد و بخش مدیریتی کشور از حوزه تولید علم احساس استغنا می کند و به همین دلیل، گفتمان توسعه دانش بنیان در نظام مدیریت و تصمیم گیری کشور ایجاد نشده است.

این عوامل سبب شده که حوزه و دانشگاه در عمل به خاطر ناکارآمدی و ناتوانی بخش تصمیم ساز و تصمیم گیر کشور، نوعی رویکرد واگرا داشته باشند.

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

اندیشکده پویش صادق is Stephen Fry proof thanks to caching by WP Super Cache